پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

مادرانه ای متفاوت...یادت بماند....

سلام گلم... امروز می خوام برات بگم که مامان و بابا چه جوری با سواد شدند... می خوام برات بگم که ما با باز کردن کتاب فارسی می آموختیم که همیشه با نام خدا که بهترین سرآغازاست آغاز کنیم: می خوام برات بگم که ما با کوکب خانم که زنی پاکیزه وباسلیقه بود پاکیزگی را آموختیم: با خانواده ی آقای هاشمی به سفر رفتیم: با دهقان فداکار ایثار و از خود گذشتگی را یاد گرفتیم: با کبری تصمیم گرفتیم از وسایلمون خوب مراقبت کنیم: با لاک پشت و پرنده تصمیم گرفتیم بی جا سخن نگوییم: باشعر دو کاج کمک به دیگران را یاد گرفتیم: با داستان روباه وزاغ هو...
31 خرداد 1391

این جملات رو دوست دارم...

اگر بچه ها هر طور زندگی کنند آن را یاد می گیرند. اگر بچه ها با انتقاد زندگی کنند ،انتقاد کردن را یاد می گیرند اگر بچه ها با خصومت زندگی کنند ،جنگیدن را یاد می گیرند اگر بچه ها مسخره شوند ،خجالتی می گردند اگر بچه ها شرمنده شوند،احساس گناه می کنند اگر بچه ها با شکیبایی زندگی کنند،صبر کردن را یاد می گیرند اگر بچه ها مورد تعریف و تحسین قرار گیرند،تشکر کردن را می آموزند اگر بچه ها تصدیق وتایید شوند ،می آموزند خودشان را دوست بدارند اگر بچه ها منصفانه زندگی کنند ،عدالت را می آموزند اگر بچه ها با مهر بزرگ شون ،احترام را یاد می گیرند اگر بچه ها با احساس امنیت خاطرزندگی کنند ،به خودشان واطر...
31 خرداد 1391

واکسن چهار ماهگی...

به پایان چهار ماهگیت رسیدیم وامروز صبح ساعت 7با بابایی و مامان جون رفتیم واکسن بزنی الهی فدات بشم مامانی کاش می شد من به جای تو واکسن می زدم . خلاصه واکسنت رو زدیموجیگر من یه کوچولو گریه کرد بعدش رفتیم خونه ی مامان جون و چند تا قطره استامنوفن بهت دادم و بعدش یه خواب ناز رفتی و تا دو روز همینطور تب می کردی و بعدش خوب شدی ...
31 خرداد 1391

سوراخ کردن گوش...

خیلی وقت بود تو فکر سوراخ کردن گوش پرنیا بودم ولی همش به یه دلیلی عقب می افتاد ولی امروز مصمم شدم که حتما هر جوری شده باید پرنیا رو ببرم وگوششو سوراخ کنم وبالاخره در تاریخ1391.1.19ساعت 10 شب با مامان جون و بابایی رفتیم پیش دکتر اصغر مرادی گوششو سوراخ کردیم.الهی فدات بشم مامان ،که اینقدر گریه کردی و دردت اومد جیگرم. اینم عکس عسلم بعد از سوراخ کردن گوش...   ...
29 خرداد 1391

ورود عسل خانم به کلبه ی عشق...

صبح روز 90.10.26خانم دکتر ساعت 12 من وعسلم رو مرخص کرد من ومادرم که شب قبلش به خاطر پرنیا کوچولو خوابمون نبرده بود منتظر همسرم بودیم که برای بردنمون به خونه به بیمارستان بیاد،بابایی هم برای آمدن عسل خانم به خونه شب قبلش کلی زحمت کشیده بود وخونه رو مرتب کرده بود و حسابی خسته شده بود. بالاخره به خونه اومدیم اما برخلاف همیشه که دخترم در وجودم بود اینبار تو بغلم خوابیده بود تو خونه هم که همه منتظر ما بودند والبته بیشتر منتظر پرنیا کوچولو.                                    ...
29 خرداد 1391

آسمان مال من است...

وقتی پاهای کوچک ومعصومت را از آخرین پله ی نردبان آسمان بر روی زمین گذاشتی،نه می دانستی هستی چیست نه زندگی کردن آموخته بودی ومن تنها ایستاده بودم وچشمهای معصومت را می نگریستم که برای دیدن بسیاری از چیزها بی تابی می کرد،اندکی قبل از سپیده ی صبح درهای بسته ی جایی که تو برای اولین بار حیات را هدیه گرفتی ایستاده بودم و خدا را می دیدم که پای کوچکت را درون پارچه ی سفیدی می کشید وبه آغوش غزاله ی خوب زندگی ام می سپرد وآرام در گوش تو چیزی نجوا می کرد که تنها تو می فهمیدی چیست...وهمه ی ما ایستاده بودیم تا آرامش را به قلب مضطربت که ابتدای تپیدن را در زمین شروع کرده بود هدیه کنیم.وقتی جسم کوچکت را درون دست های به تازگی بزرگ شده ی خودم گرفتم،وقتی انگ...
29 خرداد 1391